به از آن است که در دام ِ نگاه افتادن
سيب شيرين لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتي و چه بيم از به گناه افتادن
لاک پشتانه به دنبال تو مي آيم و آه
چه اميدي که پي باد به راه افتادن؟
با دلي پاک، دلي مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و چشم سياه افتادن
من همان مهره ي سرباز سفيدم که ازل
قسمتم کرده به سر در پي شاه افتادن
عشق ابريست که يک سايه ي آبي دارد
سايه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن
كه بگوید به تو كمبود محبت دارد
ولی انگار كه چشم تو سیاسی شده است
عشق حزبی شده چشمان شما خط دارد
نه فقط چشم كه لب های تو خط می گیرند
پدر عشق بسوزد كه سیاست دارد
تازه فهیده برای تو بمیرد بد نیست
در جهانی كه فقط مرگ عدالت دارد
فکرکردی که دلم فاحشه ای بیش نبود
وّ در آغوش تو اسكان موقت دارد
فحش دادی به خودت تا که فراموش کنی
من خودم هیچ ولی عشق که حرمت دارد
دل من تنگ شده جای كسی دیگر نیست
مگر این خانه چه اندازه مساحت دارد
روی میز است گلی خشک شده در لیوان
نامه ی تا شده ای چشم به پاکت دارد
چه قدر حوصله داری تو !زمان می گذرد
زندگی آب روانی ست که سرعت دارد
زندگی می گذرد غافل از این است که عمر
پشت دستان خودش چشم به ساعت دارد
محمد کاظم حسینی
اینکه گفتی: ‹‹ بی تو آنجا مانده ام تنها ›› که چه ؟!
‹‹ بارها دیدم تو را در عالم رؤیا ›› که چه ؟
اینکه گفتی : ‹‹ در تمام شهرها چشمم ندید -
مرد خوبی مثل تو در بین آدمها ›› که چه ؟!
بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود!
بعد از این مدت نبودن ؛ آمدی اینجا که چه ؟!
راز ما لو رفته و شهری شد از آن باخبر !
آنچه بوده بینمان را می کنی حاشا که چه ؟
پاکی مریم مگر از چهره اش پیدا نبود ؟!
بعد ناپیدایی ات حالا شدی پیدا که چه ؟
من که گفتم برنخواهم گشت دیگر هیچوقت!
آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه ؟
من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم
پشت چشم از عشوه نازک می کنی حالا که چه ؟!
گفته اي بـاور نداري عشق اين ناچيز را ؟
مـي پــذيــرم اين دروغ مصلحت آميز را
خوب مي دانم تو هم در اشتياق افتاده اي
بــاز کن بنــد حيـا را ؛ دامن پــرهيز را
طعم شيرين نگاهت برده است از خاطرم
تلخــي انــگورهاي پخته ي ترشيز را
تازه مي خواهم پس از اين نوبهار من شوي
پس مخواه از من که بي تو سر کنم پاييز را
تيز تر کن تا ببيني دل بريدن ساده نيست
چشـــم هايت را همان الماس هاي تيز را
تا قيامت صبر خواهم کرد نه ! اصلا خودم
زود بـــر پــا مي کنم آن روز رستاخيز را
خاک پايت مي شوم ديگر چه مي خواهي عزيز ؟
هر چه مي خواهي بکار اين خاک حاصلخيز را . .. .
مرتضي آخرتي
